آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

نی نی نازم

پایان چهار ماهگی

سلام به روی مثل ماه دخمل خودم آنیسای مامان معمولا میگن تا چشم رو هم گذاشتم 4 ماه تموم شد... ولی آنیسا این چهار ماه یه کوچولو سخت گذشت ... سه شنبه 19 دی رفتیم و واکسن چهارماهگیت رو زدیم . یه گریه کوچولو کردی و تمام. مشکل شیر نخوردنت رو مطرح کردم ولی باورشون نشد گفتن اگه این کوچولو  بد شیر می خوره پس چطوری وزن گرفته و من بهشون توضیح دادم که با سرنگ و قطره چکان بهت شیر میدم و نمی زارم گرسنه بمونی .کلی بهم روحیه دادن و گفتن آفرین به مامانی مثل تو ولی من نه تشویق می خوام نه پاداش و نه چیز دیگه من فقط دوست دارم مثل اولا تو بغلم شیر بخوری آنیسای من بعد از واکسن و در تاثیر استامینوفن در خواب ناز چهارشنبه بعد ازظهر بود که یه کوچول...
23 دی 1391

چهار ماهگی

 سلام آنیسای مامان عزیز چهار ماهه من چقدر زود گذشت 4 ماه . 2 هفته دیگه باید واکسن چهار ماهگیت رو بزنیم و من چقدر میترسم از وقتی واکسن دوماهگت رو زدیم تو تو بیداری شیر نخوردی. من باید تو بغلم و سرپا بهت شیر بدم یا بخوابونمت تا شیر بخوری خیلی غصه خوردم هر روز گریه کردم .آرزوم بود که تو رو با شیر خودم تغذیه کنم و خیلی نذر و نیاز کرده بودم تا شیرم برات کافی باشه. اصلا به اینکه شاید روزی تو اصلا نخوای شیر منو بخوری فکر نمی کردم دیسکم عود کرده و نمی تونم سرپا بهت شیر بدم ولی من تسلیم نمی شم و به هر طریقی شیرم رو میریزم تو گلوت تا تو گشنه نمونی . تو هنوز خیلی کوچولویی .امیدوارم یکمی که بزرگ شدی بهم وابسته بشی و خودت مثل بقیه بچه ...
6 دی 1391

دوماهگی

سلام فرشته ناز مامان الان که دارم برات می نویسم توی نی نی لای لای پیشم هستی و داری با توپ هایی که بالا سرته بازی می کنی. امروز 23 آبانه و 64 روزه که تو به زندگی ما پا گذاشتی و هر روز که سپری میشه ما رو عاشقتر می کنی. تو این مدت که برات ننوشتم نه اینکه تنبلی کرده باشم،واقعا تمام وقتم با تو پرشده و من هیچ شکایتی از این موضوع ندارم الان دیگه من و بابا امیر رو میشناسی و این خیلی حس قشنگیه که تو بغل ما آرو میشی . لبخند میزنی حتی بهتر بگم می خندی و با هر خندت قند تو دل ما آب میشه. وقتی زیر چانت رو بوس می کنم مثل گربه صدا در میاری . واییییییییییییییی خدا غیر قابل وصفه که اون لحظه چه حسی دارم . شبها معمولا خوب می خوابی  و روزها چرت ها...
23 آبان 1391

آنچه گذشت...

سلام آنیسای ناز من فرشته معصوم من ، الان که دارم برات می نویسم تو در خواب نازی و این اولین روزیه که بعد از مدت طولانی تو بعد از ظهر خوابی. تقریبا از روز 14 که پیش خانم دکتر موسوی رفتیم و از وزن گیری کند تو شاکی شد کلا به هم ریختم. تمام سعیم رو می کردم و نمی دونستم کجای کار ایراد دارم. وزن گیری کم از یه طرف و کولیک 24 ساعته تو از طرفی عذابم می داد . کارم شده بود گریه (البته از وقتی اومدیم خونه خودمون بهترم)تحمل گریه تو و عذاب کشیدنت برام خیلی سخت بود .دکترت رو عوض کردم  بعد از ویزیت گفت که نه وزنت خوبه و شیر من هم کافی و 15 روز بعد قرار شد دوباره بریم پیش دکتر جدید. روز 30 بود که بردمت دکتر و علاوه بر این که گفت وزن گیری نسبت به روز ...
21 مهر 1391

روز دیدار

شنبه شب خونه مامان بودیم و مهمون داشتیم . شام مفصلی بود و سفره رنگین ولی من با توجه به توصیه دکترم و اطرافیان لب به هیچکدوم نزدم شب ساعت 30/11 بود که مهمونها رفتن و ما هم حاضر شدیم تا با امیر بریم خونه خودمون تا صبح وسایل دخملی رو برداریم و بریم بیمارستان که خاله الهام پیشنهاد داد تا من و امیر از حسی که داشتیم بگیم و فیلمبرداری کنه و اون روز برای همیشه ثبت بشه. کلی خندیدم و سر وزن دخملمون شرطبندی کردیم و من از استرس و ترسم گفتم (واقعا وحشت داشتم از عمل و اتاق عمل) . خداحافظی کردیم و عازم خونه شدیم. خیلی حس جالبی بود . فکر می کردم به خونه خودم مهمون اومدم . حس می کردم آخرین باره که خونه ام رو می بینم . نه من نه امیر خوابمون نمی او...
3 مهر 1391

آنیسای 10 روزه من

سلام آنیسای مامان واییییییییی که هر روز داری شیرین تر میشی 24 ساعت روز و شب رو دوست دارم بالا سرت باشم وقتی خوابی . وقتی بیداری دلم نمیاد حتی یه لحظه پیشت نباشم زردی داشتی ولی شکر خدا کم بود و نیازی به دستگاه نبود و من از این بابت از خدا خیلیییییییییییی ممنونم در اولین فرصت میام و خاطره روز زایمان رو برات می نویسم . روزی که 9 ماه با اینکه خیلی منتظرش بودم و ازخدا پنهون نیست از تو چه پنهون که وحشت داشتم ولی شیرین ترین و زیباترین روز زندگیم شد . هر روز دوست دارم اون روز تکرار بشه و دوباره اون لحطه ها رو زندگی کنم دوستت دارمممممممممممممممممممممم ...
30 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی نازم می باشد